چهره و شخصیت زنان جنگآور در حماسه های ملی 3

برگرفته از تارنمای شاهنامه و ایران
نوشته: دکتر شهین سراج   

Image 

دومین جنگآور: همای دل افروز

 دومین چهره ای که ازمیان زنان جنگآور برای این گفتاربرگزیده ام، همای دل افروز نام دارد. وی، هم به خاطر دلاوری وستیزه جوئی و هم حکمت و کاردانی از چهره های مهم زنان جنگآور ادبیات حماسی مابه شمارمی آید. داستان این دلاور، در کتاب مجمل التواریخ و القصص(10)، یکی از نسخه ها ی داراب نامه(11) و همچنین چهار بخش از منظومه ی بهمن نامه آمده است (12)


برگرفته از تارنمای شاهنامه و ایران
نوشته: دکتر شهین سراج   

Image 

دومین جنگآور: همای دل افروز

 دومین چهره ای که ازمیان زنان جنگآور برای این گفتاربرگزیده ام، همای دل افروز نام دارد. وی، هم به خاطر دلاوری وستیزه جوئی و هم حکمت و کاردانی از چهره های مهم زنان جنگآور ادبیات حماسی مابه شمارمی آید. داستان این دلاور، در کتاب مجمل التواریخ و القصص(10)، یکی از نسخه ها ی داراب نامه(11) و همچنین چهار بخش از منظومه ی بهمن نامه آمده است (12)

        منظومه ی بهمن نامه، با ده هزارو چهارصدو چهل و سه بیت، توسط یکی از حماسه سرایان نامی ما که ایرانشاه ابن ابی الخیر نام دارد و در اواخر قرن پنجم و اوائل قرن ششم می زیسته، سروده شده و از شیواترین آثار حماسی می باشد.

          باید یاد آور شد که قرن های پنجم و ششم، در تاریخ ادبیات ما از درخشان ترین دوره های حماسه سرائی محسوب می شود. در این دوره، بسیاری از روایات حماسی که یا اصلا در شاهنامه ی فردوسی نیامده بود و یا به طور خلاصه نقل شده بود، به دست حماسه سرایان دیگرگرد آوری و سپس به نظم کشیده شد. کتاب بهمن نامه یا اخباربهمن پسراسفندیار نیز در همین سلسله حماسه ها جای می گیرد که به تقلید و به دنبال داستانهای شاهنامه آفریده شده اند. نویسنده ی مجمل التواریخ اعتبار زیادی به این کتاب بخشیده و گفته است که دنباله ی بسیاری از داستان ها و روایات حماسی را در هیچ کتاب ندیدم جز در بهمن نامه.
          موضوع این کتاب، چنانکه از نام آن بر میآید، مربوط می شود به پادشاهی بهمن پسر اسفندیار و به ویژه داستان کینه توزیهای اوبا خاندان رستم. اما برای آنکه ببینیم همای دل افروز در این کتاب و سرنوشت نامه ی بهمن چه می کند و چه نقشی دارد،لازم است در آغاز خلاصه ای از منظومه را بیان کنیم.
              روایت این منظومه باروایت پادشاهی بهمن در شاهنامه فرقهائی دارد. براساس آن، اسفندیارروئین تن هنگامی که بر اثر جنگ با رستم از پا در میآید، در آخرین ساعات زندگانی تر بیت بهمن را به جهان پهلوان می سپارد. بهمن زیر دست رستم تبدیل به پهلوانی ورزیده و نیرومند می شودو پس از در گذشت گشتاسب، با یاری رستم بر تخت پادشاهی می نشیند وسپس باکتایون دخترپادشاه کشمیر ازدواج می کند .
          کتایون معشوق و غلامی به نام لؤلؤ دارد که او را با خود به در بار ایران میآورد. پس از چندی با غلام خویش، دست به یکی می کنند و تاج و تخت سلطنت را از بهمن می ربایند. بهمن از دست کینه توزی ملکه و لؤ لؤ که پادشاه ایران شده است، با یکی از سردارانش به نام پارس پرهیزگار به طور ناشناس به مصر می گریزد؛ اما پس از مدتی به کمک پادشاه آن کشورو دخترش به ایران باز می گردد، با لؤلؤ نبرد می کند، کتایون را می کشد و تاج و تخت سلطنت را پس می گیرد. در راه بازگشت به ایران است که بهمن از کشته شدن رستم به دست شغاد آگاهی می یابد.
  ازآن پس، بهمن، نسبت به خاندان رستم ساز و روش دیگری در پیش میگیرد. آن کینه ی کهن را در دل زنده می سازد، به سیستان لشکر می کشد و به انتقام خون پدر، ستیزی با خاندان رستم آغاز می کند که چهل سال به درازامی کشد: فرامرزپهلوان پسر رستم را بر دار می زند، زال را در قفس می اندازد و سیستان را ویران می کند و مدتها با دختران رستم به جنگ می پردازد؛ ولی در پایان امربر اثر دیدن خواب پهلوانان ایران که او را به خاطر بی حرمتی به خاندان رستم سرزنش می کنند، از کرده های خویش پشیمان می شود و همه ی افراد خاندان رستم را که در دست او اسیرند- غیر از آذر برزین فرزند فرامرز- آزاد می سازد.
          حال ببینیم که این همای دل افروزو جنگجو کیست و در زندگانی پر پیچ و تاب بهمن اسفندیار چه نقشی را بازی می کند و چرا بخشی از کتاب بهمن نامه به او پرداخته است؟ ابتدا ویژگیهای او را برمی شماریم:
               1- همای دل افروز از نظر تبار و خاندان پادشاه زاده و دختر پادشاه مصرسام شارس یا حارث است که طبق داستان ودرآن زمان از ممالک تحت فرمان شاهنشهی ایران بو ده است. هم پدر و هم برادرهمای مقام پهلوانی دارند و در پاره ای از جنگهای بهمن او را یاری می دهند. زنان را اغلب دلآرام می نامند؛ ولی«دل افروز»- یعنی کسی که آتش بردل می زند- خلاف آنچه ممکن است تصور شود، لقبی زنانه نیست بلکه وزن و بار جنگاوری دارد. زیرا یکی از صفاتی نیز که فردوسی برای سهراب به کار برده دل افروز است:
          تو گفتی همه تخت سهراب بود
          بسان یکی سرو شاداب بود ....
          پـرسـتـار پـنـجـاه بـا دسـتـبـنــد
          به پیش دل افروز تخت بلند (14)
         

               از نظر منش و شخصیت اما، این شاهزاده خانم دوشیزه ایست بسیار زیبا ولی بسیار ستیزه جوی و جنگاور. در همه ی سر زمین مصر، هیچ گردی را توان نبرد با او نیست. هم بدین خاطر است که تا پیش از ورود بهمن به مصر، تن به زناشویی نداد؛ زیرا قسم خورده بود که تنها به ازدواج مردی در بیاید که بتواند او را در نبرد تن به تن شکست بدهد. چنانکه یاد آور شدیم، یکی از ویژگیهای زنان جنگآورکه اغلب با آن رو برو میشویم، نبرد با خواستگاران است.
                رسم همای دل افروزچنان است که هر سال سه روز بساط گوی و چوگان بازی به راه می اندازد. ابتدا، گردان و پهلوانان داوطلب را به گوی و چوگان آزمایش می کند وسپس با آنان به نبرد تن به تن می پردازد تا شاید از میان آنان کسی بتواند پشت او را به خاک بمالد و همسر او بشود. ولی هیچکس تاب مقاومت در برابر او را ندارد و همه در نبرد نیزه و چوگان از او شکست می خورند. سراینده ی بهمن نامه از زبان یکی از مردمان آن دیار در وصف این رسم و میدان داری وهمچنین زیبائی و جنگاوری همای، می گوید:
          مـر او را یکی دختری چـون پـری
          کـه هـرگـز نـبـیـنـی بـدان دلـبـری
          سـتـاره فـشـانـد چـو خـنـدان شــود
          هـر آنگاه کان مـه بـه مـیـدان شود
          بـدیـن کار هـر سـال چـو گان زنـد
          یکـی اســب را ســوی مـیـدان زنـد
          بـه نـیـزه بـگــردنـد بــا او ســپـاه
          نـدارد کـسـی تـاو بـا دخـت شــاه
          هـمـایست نـام و چـه فـرخ هـمـای
          سـرسـتـش چنین آمـد از رهـنـمای
          بدین سان به میدان در آید سه روز
          جهان خیره گشته ست ازآن دلفروز
          چـنـان دان که امـروز روز ویست
          بــهــار دو رخ دلــفــروز ویـسـت
         

               باید به خاطرداشت که این گونه نمایش سازیها جنبه ی مانور نظامی و نمایش قدرت هم داشته است. دخترانی این چنین، اغلب پشت و پناه پدران پادشاه خویش بوده اند. در گرشاسبنامه اسدی توسی به دختری به نام سمن ناز بر میخوریم که از آنچنان قدرت نظامی بر خوردار بوده است که از هیبت او هیچکس را یارای نزدیک شدن به کشور زابلستان نیست. او دختر کورنگ شاه است و اسدی در باره اش گفته:
         
          ز بد رسته بد شاه زابلستان
          ز تـدبـیـر آن دختر دلستان (15)
             

             
در فرامرزنامه هم به دو دختر جنگاور دیگربه نامهای سمن رخ و سمن بر برمی خوریم که همراه پدر خود در خط اول جبهه حرکت می کنند و حملات فرامرز را به مرز و بوم کید شاه پاسخ می گویند (16). باری، آشنائی بهمن با همای دل افروز، در یکی از این میدان داریها صورت می گیرد و چنان که آوردیم، آن زمانیست که این جهان پهلوان در سرزمین مصربه صورت ناشناس زندگانی می کند وچون شهرت جنگاوری همای را شنیده است برای دیدن اوبه میدان شهرآمده است. بهمن، با دیدن مراسم چوگان بازی و نبردهای تن به تن همای دل افروز شگفت زده می شود و از شگفتی خویش با سردار وفادارش پارس پرهیزگار صحبت می دارد:
          چو بهمن نگه کردش اندر رکیب
          بدان چابکی و سواری و زیب
          به پارس گرانمایه گفت این سوار
          مگر بـاشـد او دخـتـر شهریـار
          که هـرگـز ندیدم بـه ایـران زمین
          دلاور سواری و اسبی چنین.

 مقایسه با رستم:
          بـدو گفت: شـاها، چه دیدی هنوز
        
 تـو آواز او کی شنیدی هـنـوز
          کنون تـو هـنرهـاش بینـی بـسـی
          که رستم به چشمت نیامد کسی          


درآن روز، بهمن ناظر است که همای دل افروزچگونه به میدان می آید و نعره می زند و همآورد می طلبد و یلان را یک به یک از پا می اندازد.


          یکی نعره زد آن بت نام جوی
          به میدان بیامد بینداخت گوی
          بـغـریــد مــاننده ی شـیر جنگ
          که برگور وآهو شود تیزچنگ
          گـرفتند ازو نــامــداران شـتـاب
          سپاه اندر آمد چو دریای آب
          چـو بـا او بـر آویختی مرد جنگ
          نکردی زمانی به کشتن درنگ
          بـه نـیـزه ز اسـبش بـر انـداخـتـی
         
پس آورد با دیگری سـاخـتـی
          برافکند صد کس، یکان و دوگان
         
از آن نــامداران و پــر مـایگان

              ولی بهمن پهلوان در عین ستایش جنگاوری همای، به رگ غیرت و پهلوانیش بر می خورد وبه تحقیر کشور مصر می پردازد که در آن یک مرد نیست که با یک دختر به نبرد بپردازد و بعد هم ادعا می کند که اگر اسب و سلاحی به او بدهند می تواند پشت این زن جنگاور را به خاک بمالد. در این جا نیز ما همان بن بستهای جنگ با دختر جنگجو را می بینیم:

         
چو بهمن چنین دید گفت این نگر
          به مصر اندرون نیست یک نامور
          کــه بــا دخـتـری او نـبـرد آورد
          ســر خــود او زیــر گــرد آورد
          زن ار شیر دل، آهنین تــن بـود
          نـه مرد آنکه او کمتر از زن بـود
          زن از آفرینش درست آمـدست
          بـه گاه هنر سخت سست آمـدست
          اگر شاه را این به گوش آمدست
          مرا خون مردی به جوش آمدست

          دراین میان، سخن بهمن به گوش پدر دخترو سپس به گوش خود او می رسد. همای بر آشفته می شود و می گوید این خیره سر بیگانه کیست که مقام جنگ آوری مرا حقیر شمارده است و خود را داوطلب جنگ با من نموده است؟ او حتما از نژاد اهریمن است وگرنه هیچ مردی را یارای نبرد با من نیست.

          دلم زان سبب اندکی شد غمی
          که زآهرمنست این نه از آدمی
          وگـرنـه کدامین زمردان مـرد
         
بـه پیش مـن آیـد بـه روز نبرد

نبرد شاه نیز از گفته ی بهمن در خشم می شود و می گوید:

          گرت آرزوی آید ای شیر مرد
          یکی بـر گرایش بـه گاه نبرد

          این چنین است که بهمن آماده ی نبرد با همای دل افروز می شود. پارس پرهیزکار با این نبرد مخالفت می کند؛ چون از نتیجه ی کار مطمئن نیست و می هراسد که بر پهلوان گزندی از جانب همای دلآور برسد و می گوید: مگر تو دلاوریها و جنگاوریهای این زن را ندیدی چه گونه جرأت می کنی که با او به نبرد بپردازی؟ ولی بهمن، همان پهلوانی که زیر دست رستم پرورش یافته است زیر بار نمی رود و آماده ی جنگ با همای دل افروز می گردد. فردای آن روز، در میدان شهر همه ی یلان و نام آوران گرد میآیند و بهمن و همای رو بروی هم قرار می گیرند. دختر جنگ آور ازهویت هماورد خود به عنوان شاه ایران بی خبراست و بهمن هم با این که می داند همآورد او زن است اما از زیبائی بی نظیر اوآگاه نیست. وی، همان روز با پدر دختر شرط می کند که اگر همای در میان جنگ از میان رفت جان او در امان بماند و او را به خاطر کشتن یک دخترتحقیر نکنند

        
 تو دانی دو تن چون به کشتی شوند
          ز نیــرو همــه ســـوی سستی شوند
          یکــی زان دوان انــدر آیــد ز پــای
          تو از مـن مَشـو، شهــریارا، زجای          

نبرد تن به تن آغاز می شود. دو دلاوردو روز تمام با هم به نبرد می پردازند. پیش از نبرد دوم، جاسوسان به پادشاه گزارش می دهند که آن کس که با همای به جنگ پرداخته، جهان پهلوان بهمن اسفندیار پادشاه ایران است که به طور ناشناس در سرزمین مصر زندگی می کند. همای این را می شنود و هیچ وحشتی به دل راه نمی دهد و با همان شجاعت و نیرو به نبرد با بهمن ادامه می دهد.
در پایان این نبرد، همای در اثر لغزش اسب به زیر پای بهمن می افتد و پهلوان بر او چیره می شود. ولی دختر جنگ آور، شکست خود را عین کامیابی می داند: نزد پهلوان اعتراف می کند که همواره در پی مردی بوده که بتواند خود از سر او به گرد آورد. سپس کلاهخود از سر بر می دارد و همآورد او با دیدن زیبائی دختر غرق در شگفتی می شود.
از این نبردها و پیچ و تاب آن، ایرانشاه ابی الخیرسراینده ی بهمن نامه، توصیفات دقیقی از قبیل رجز خوانیها و تعویض اسلحه ها و هول و شتاب و غریوپهلوانان و اسبها می دهد که می تواند این جنگ را در ردیف نبرد های پهلوانی سنتی، چنانکه در حماسه ها نظایرش را می بینیم، جای دهد. من به سبب کمبود وقت قادر نیستم همه رابیان کنم وتنها چند بیت از نبرد دوم و اعتراف همای را که در بر گیرنده ی نکات جالبی از روانشناسی زن جنگآور است در این جا بیان می کنم:

          بگشـتـنـد از آن پــس بــه آوردگاه
          چو بر چرخ همبــر بود مهر و ماه
          سـنـان راسـت کـردنـد بــر یکـدگـر
        
 دو شـیـر دلاور، دو پـــرخــاشـخـر
          چـو در زیـرشان بارگــی گشت کند
          بجـوشید بـهـمـن چــو دریــای تـنـد
          یکـی نیــزه زد بــر کمــــربـنـد اوی
          که بگسست جــوشـن ز پیوند اوی
          همای از سر زیـن نگونسار گشت
         
همان گاه، بهمــن ازو درگـــذشـت
          ســر نـیـزه بــر سینـه ی او نـهـاد
          بـدو گـفـت کای بـد رگ بـد نــــژاد
          دو بارم تــو آهنگ کردی بـه جان
          چه کردم بــه جای تـو ای بد گمان
          چـه گـویـی که از پشت بگذارمـت
          بــه نـیـزه تـن از خاک بر دارمت
          چـو با رزم گردان نداری تو پای
         
چرا پردگی نیستی در سرای؟ ....
          چنان بـود در زیرش آن نـوش لب
         
که زهــره مـقـارن شــدی بـا دنـب
          بــدو گـفـت: ای نــامــور شهریـار
          ببخشای کاکـنـون شـــدم کامــکار
          زمــن نیزه بــردار تــا پــاســخـت
         
بگویــم، کـنـم روز بــس فــرخـت
          ازو، نیزه بـرداشـت پـس شهریـار
         
چـو بنشست، گفت: ای یـل نـامدار
          مـرا بــا خــداونــد ســوگـنـد بــود
        
 روانــم بــه ســوگـنـد در بـنـد بـود
          که تـا بـاشـد ایـن کیش و آئین من
         
نـیـابـد ســر مــرد بــالــیــن مــن
          جـز آن کـس که بـا مـن نبرد آورد
          ســر خــود مــن زیــر گــرد آورد
          بگفت ایـن و بـر شـاه بگشاد روی
         
بــرآورد بـهـمن یکـی سخت هوی
          همی گفت کای دل، نداری توباک
         
چنین روی راکرده بودی هلاک ؟

          دراین مرحله بهمن رسما ازهمای دل افروزخاستگاری می کند. همای حجله ای با سلیقه ای بی نظیراز دیبای زرین زر و زیورو گل و ریحان فراهم می کند و هردو به خلوت می روند. سراینده ی بهمن نامه، زفاف این دو جنگاور را با واژه های جنگی توصیف نموده:

          چـو شکر لبانش یکی بـر مزید
          به گوهر دو مرجانش اندر گزید
          چو پرگار بر مرکزش بر نهاد
          مر آن مـهـر پـاکیزه را بـرگشاد
          عقیقین شد از زخم پیکان شـاه
          چـوشد کهربــا رنگ رخسارماه
          دگرروز بهمن سرو تن بشست
        
 زبهر نیایش یکـی جـای جـسـت
          زجـای نـیـایـش سـوی گاه شد
          یکی مـرد بیگانه بــد، شـاه شد

         شد همای چون پی به سرنوشت و هویت بهمن می برد، تصمیم می گیرد، پهلوان را در بازیابی تاج و تخت سلطنت یاری دهد. از این پس سپاه و گنج و خواسته در اختیارش میگذارد وخود نیز زیر درفش کاویانی همراه بهمن برای پس گرفتن تاج و تخت پادشاهی راهی ایران می شود. با سپاهیان لؤلؤ و کتایون جنگ می کند. حتی برادراوحارث دراین جنگ کشته می شود ودوباره بهمن بر تخت می نشیند. وقتی که همای دل افروز به دربار ایران می رسد و به شبستان یا حرم بهمن می گذارد دیگر از جنگاوری دست بر می دارد. از این مرحله به بعد، دیگراز همای دل افروز به عنوان زن جنگآور، نشانی نمی یابیم. او در ستیزه جوئی های بهمن از خاندان رستم شرکت نمی کند. وحتی کوشش می کند بهمن را ازاین کار منع کند، به سرزنش او در جنگ با فرزندان رستم می پردازد، به دختران رستم پناه می دهد و برای آزادی آذر برزین نوه رستم که در دست بهمن اسیر است شفاعت می کند.
درآخرین بخش از بهمن نامه، باز صحبت ازهمای دل افروز میشود. پادشاه کیانی، پیش از مرگ، همای دل افروز را به توصیه ی جاماسب حکیم به پادشاهی بر می گزیند و به دست خویش تا ج بر سر او می گذارد همه سرداران و سپهبدان ایران را دعوت می کند که به پای بوس این بانوی قدرتمند صاحب رأی بروند و براو ارج بگذارند. اول کسی که در پای او سجده می کند خود بهمن جهانگیر و پر قدرت است. در بهمن نامه، دو بار از به تخت سلطنت نشستن همای صحبت شده یکی پیش از مرگ بهمن و دیگر پس از مرگ این پادشاه که هردو از بخش های دل انگیز این منظومه و نشان از ارزشی می دهد که سراینده ای این منظومه برای همای دل افروز داشته است.

          وزان پس بزرگان ایران و چین
          یکایک نهادند سـر بـر زمین
          بسی زر و گوهـر بـر افشانـدند
          بـه شاهی برو آفرین خواندند
          همای دل افــروز بــر تخت داد
          نشست و کلاه مهی بـر نهاد
          دو دخـت جهان پـهـلـوان تهمتن
          یکی پیشرو شد، یکی رایزن

          سرانجام، بهمن درجنگ با اژدها کشته می شود، اما تا آخرین دقایق حیات و هنگامی که در دهان اژدها اسیر شده است، تنها نام هما را بر زبان میآورد و به سپهسالاران می گوید که همای از من بار دار است، چه پسر زاید و چه دختر پادشاه ایران خواهد شد.
این نمونه، از نقطه نظرتبار، زیبائی، جنگآوری، تندخوئی با خواستگاران، فرزانگی، نبردی حماسی، رسیدن به پادشاهی، در آن الگوی زن جنگآور می گنجدو نمونه ی کاملیست.

دنباله دارد

  
نویسنده : محسن قاسمی شاد ; ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٦